۱۳۸۷ بهمن ۱۳, یکشنبه

تلنگر

تلنگر می زنند بر در
یقین آوای باد است
امید کس اگر باشد مرا
در این هوا
با این همه طوفان و بوران و بلا
آنهم به باد است

تلنگر می زنند بر در
سقوط قطره ای بر روی خاک است
و شاید مرغ پر بشکسته ای
در خاک و خون بنشسته ای
از سوز سرما خسته ای
پربسته ای
طفلک که بی کس تر ز شبنم های پاک است

تلنگر می زنند بر در
همان شبگرد بی نام و نشان است
که در یک شب شبی رسوا
کنار دلبرش تنها
چو هر شب واله و شیدا
نهادند وعدۀ فردا
ولی یارش دگر هرگز نشد پیدا
و او عمری به دنبالش روان است

تلنگر می زنند بر در
صدا از یک حباب است
در این غربتکده آخر
نمی کوبد کسی بر در
نمی خواند مرا در بر
نمانده شوق دیدار کسی در سر
امید و آرزوهایم همه نقش بر آب است

تلنگر می زنند بر در
نوید بازگشت تو ولی گویی به خواب است
به یادت هست؟
به یادت هست آن شب ها
کنار ساحل دریا
نشستیم و نوشتیم بر تن شن های ساحل عهد و پیمان را
گرفتیم شاهد آن یکتا خدای پاک یزدان را
شب و ماه و مه و سرما
همه حیران ز عشق ما
تو بودی راهی راهی پر از راز و پر از رویا
من اما غافل از فردا
تو رفتی و شدم تنها
نگفتم من نوید بازگشت تو به خواب است؟
نگفتم این امید هم یک سراب است؟
مزن بر در تو ای باد بد وحشی
نمی بینی مگر حالم خراب است

تلنگر می زنند بردر
تلنگر می زنند بردر

۱۳۸۷ بهمن ۳, پنجشنبه

کفش پاره

خودم دیدم
که تا خورشید
بر خواب کبود پنجره تابید
چشمش را ز گرد شب تکاند و
رخت جنگی نو به تن پوشید
قلبش را به پایش کرد و
گم شد بین آدمهای پوشالی
در پیچ و خم پس کوچه های شهر از مهر خدا خالی
و رفت و رفت تا جایی
که کفشش زیر تن پوش زمخت شب
ز هم پاشید
و با پاهای بی جانش
ناچار از عبور بی سرانجامش
زیر گرد شب خوابید

و من با چشم خود دیدم
به پای مردمان
این کفش های پاره را
با وصله های ریز نامرئی

سپس دیدم
تلنباری از این دست کفش های پاره گشته
در بساط مرد کفاشی
که وقتش از طلا هم بیش می ارزید

۱۳۸۷ دی ۱۲, پنجشنبه

خیال بارانی

سراپای خیالم خیس باران است
سرودی گنگ در اعماق جانم در طنین و
خستگی از شرم چشمانم گریزان است
و مهتاب از سخاوت های شب کاران باران زا
به کنج خلوتی خاموش پنهان است

و من بیهوده می کوشم
خیالم را کشانم زیر سقفی امن
که در کوچه
نه بوی خاک باران خورده می آید
نه حتی قطره ای روی اقاقی ها درخشان است
و بغضی در گلوی پاره ابری نیست
و جانی در پناه جان پناهی هم
و جز خیسٍ خیال من
بر این باران گواهی هم

و من بیهوده می کوشم
خیالم را کشانم تا وضوح کوچۀ آرام بی باران
که دنبال تقلاهای بی پایان
هزاران قطره از من می تراود چون بخاری نرم
و می گیرد سراغ ابر باران زای مسدود خیالم را

و دیگر بار
خیالم خیس باران است
سرودی گنگ در اعماق جانم باز می خواند
که این ابهام آلوده بخار از من نمی خیزد!
و می دانم دروغی سخت سوزان است



۱۳۸۷ آذر ۲۳, شنبه

کوله بار

تو می آیی
به دوشت کوله بار اتفاقی خوش
و من تصویر معکوسش
میان ما توقف نیست
برخوردی شتابان است
کجا؟ می پرسی و
تا نا کجاها، پاسخ من
باز می گویی
اگر دنبال معشوقی
رهایش کن
چه باشد چه نباشد
عشق می ماند
و من در کوله بار خود
نشانت می دهم
ته مانده یک اتفاق خوش
چه سنگین است
و این عشقی که می گویی
چه غمگین است