۱۳۸۷ بهمن ۳, پنجشنبه

کفش پاره

خودم دیدم
که تا خورشید
بر خواب کبود پنجره تابید
چشمش را ز گرد شب تکاند و
رخت جنگی نو به تن پوشید
قلبش را به پایش کرد و
گم شد بین آدمهای پوشالی
در پیچ و خم پس کوچه های شهر از مهر خدا خالی
و رفت و رفت تا جایی
که کفشش زیر تن پوش زمخت شب
ز هم پاشید
و با پاهای بی جانش
ناچار از عبور بی سرانجامش
زیر گرد شب خوابید

و من با چشم خود دیدم
به پای مردمان
این کفش های پاره را
با وصله های ریز نامرئی

سپس دیدم
تلنباری از این دست کفش های پاره گشته
در بساط مرد کفاشی
که وقتش از طلا هم بیش می ارزید

۱۳۸۷ دی ۱۲, پنجشنبه

خیال بارانی

سراپای خیالم خیس باران است
سرودی گنگ در اعماق جانم در طنین و
خستگی از شرم چشمانم گریزان است
و مهتاب از سخاوت های شب کاران باران زا
به کنج خلوتی خاموش پنهان است

و من بیهوده می کوشم
خیالم را کشانم زیر سقفی امن
که در کوچه
نه بوی خاک باران خورده می آید
نه حتی قطره ای روی اقاقی ها درخشان است
و بغضی در گلوی پاره ابری نیست
و جانی در پناه جان پناهی هم
و جز خیسٍ خیال من
بر این باران گواهی هم

و من بیهوده می کوشم
خیالم را کشانم تا وضوح کوچۀ آرام بی باران
که دنبال تقلاهای بی پایان
هزاران قطره از من می تراود چون بخاری نرم
و می گیرد سراغ ابر باران زای مسدود خیالم را

و دیگر بار
خیالم خیس باران است
سرودی گنگ در اعماق جانم باز می خواند
که این ابهام آلوده بخار از من نمی خیزد!
و می دانم دروغی سخت سوزان است