کفش پاره
خودم دیدم
که تا خورشید
بر خواب کبود پنجره تابید
چشمش را ز گرد شب تکاند و
رخت جنگی نو به تن پوشید
قلبش را به پایش کرد و
گم شد بین آدمهای پوشالی
در پیچ و خم پس کوچه های شهر از مهر خدا خالی
و رفت و رفت تا جایی
که کفشش زیر تن پوش زمخت شب
ز هم پاشید
و با پاهای بی جانش
ناچار از عبور بی سرانجامش
زیر گرد شب خوابید
و من با چشم خود دیدم
به پای مردمان
این کفش های پاره را
با وصله های ریز نامرئی
سپس دیدم
تلنباری از این دست کفش های پاره گشته
در بساط مرد کفاشی
که وقتش از طلا هم بیش می ارزید
خودم دیدم
که تا خورشید
بر خواب کبود پنجره تابید
چشمش را ز گرد شب تکاند و
رخت جنگی نو به تن پوشید
قلبش را به پایش کرد و
گم شد بین آدمهای پوشالی
در پیچ و خم پس کوچه های شهر از مهر خدا خالی
و رفت و رفت تا جایی
که کفشش زیر تن پوش زمخت شب
ز هم پاشید
و با پاهای بی جانش
ناچار از عبور بی سرانجامش
زیر گرد شب خوابید
و من با چشم خود دیدم
به پای مردمان
این کفش های پاره را
با وصله های ریز نامرئی
سپس دیدم
تلنباری از این دست کفش های پاره گشته
در بساط مرد کفاشی
که وقتش از طلا هم بیش می ارزید
